فصلی از رمان سهراووش (این رمان در ایران اجازه ی انتشار نیافت.)
شور فراگير
سهراووش كه تا آن زمان هنوز نتوانسته بود از شور فراگير نسل قبل اطلاعات چنداني به دست بياورد، حالا فرصت را مناسب ميديد كه از آن مرد هر چه ميخواهد بپرسد. براي اينكه اعتمادش را جلبكند، گفت : «من در شور فراگير نسل خودم شركت نكردهام. ولي اينطور كه شنيدهام شور فراگير نسل شما، متناسب با زمان خودش ويژگيهاي ديگري داشته. اين قضيه سوارهها و پيادهها را برايم تعريفميكني؟»
مشتري فيلسوفمآب استكان خالي چاي را آنطرفتر سراند و كف هر دو دست را روي ميز گذاشت: «در آن زمان اينطور نبود كه شور فراگير در يك زمان معين در همه جا انجام شود. گروه شورآفرين شهر به شهر ميگشتند و مردم را به لبيكگويي به شور فراگير دعوت ميكردند. به حوالي شهر كه ميرسيدند، صداي طبلشان توي شهر ميپيچيد. كاروان شور آفرين كه نزديكترميشد، صداي جيغ و نعره هم به گوش ميرسيد. كاروان كه وارد كوچه و بازار ميشد نعرهها و صيحههايي بلند و غرا ميكشيدند. بزرگ شورآفرينان پيشاپيش كاروان شورآفرين بر اشتري بلند و قوي سوار بود، چند سر و گردن از بقيه بالاتر. او يك قطار الاغ داشت كه بار و بنهاش را ميبرد. روي بعضي الاغها طبل و سنج و دهل بود. روي بعضي ديگهاي بزرگ شله زرد بود. روي بعضي مشكهاي بزرگ شربت و روي بعضي ديگر خرده شورآفرينها بودند كه با استعداد خاصي ميتوانستند صدايشان را كلفت و نازك كنند و بخوانند. الاغها به جاي عرعر، زبانشان در جهت توليد صداهاي گوناگوني ميچرخيد. صداهايي مثل صداي بوق كشتي، يا صداي قناري، ياصداي رعد، وقتي بزرگ شورآفرينان فرمان نواختن ميداد، خردهشورآفرينها ميخواندند و الاغها آهنگش را ميزدند. شاش الاغها شربت بود؛ سرگينشان حلوا. هركس هر چقدر ميخواست، ميتوانست شربت و شيريني بخورد.
از مردهايي كه به آنها ميپيوستند با كمي شلهزرد استقبال ميشد. بعد هر قدر كه ميخواستند شربت و شيريني ميخوردند. شربت و شيريني آنها را زورمند وقوي ميكرد. عربده ميكشيدند و نعره ميزدند. كسي چه ميدانست كه زمان چگونه ميگذرد. براي همين بود كه گفتم تنها خورشيد را بيحركت بالاي سرم ميديدم.
لبيك گويان در ابتدا از شدت فشاري كه به خودشان ميآوردند وهيجاني كه پيدا ميكردند، سرخ ميشدند. صداي سنج و طبل و جيغ و نعره و عربده به آسمان ميرفت. بوي عرق لبيك گويان توي فضا ميپيچيد. صيحههايي مثل بوق كشتي سر ميدادند. حالي كه بهايشان دست ميداد به انديشه خانهشان نفوذ ميكرد. رگي بسيار قوي از گردن و كتف و پشتشان برآمده ميشد. آن وقت رنگ صورتشان ازسرخي به كبودي ميگراييد. اعضاي بدنشان متزلزل و حواسشان سست ميشد.
اين حس و حال بسيار طولاني ميشد. طوري كه به حسِ حاكم تبديل ميشد. هر چيز كه بر همه چيزهايي ديگر مسلط شود، يا هرحالتي كه بر همه حالتهاي ديگر مسلط شود حسِ حاكم است. وقتي كه آن حس و حال حاكم شود، ديگر كسي نميداند كه زمان چگونه ميگذرد. شور و هيجان همه را فرا ميگيرد. هيچكس، هيچكس رانميشناسد. هيچكس حتي خودش را نميشناسد. در اين جور مواقع، لبيك گويان، متناسب با آهنگها و صداهايي كه از سوي شور آفرينان نواختهميشود با انقباض رگهاي كتف و پشت و گردن و ساير اندامهايشان بهحركت در ميآيند و از خودشان صداهايي هماهنگ با صداي شورآفرينها در ميآورند.
سپري شدن يك زمان و رفتن به زمان ديگر تنها با تغيير لحن آهنگ خرده شورآفرينها و تغيير آهنگ سنج و طبل و دهل ممكن است و كسي به زمان و گذشت زمان، خارج از برنامه گروه شورآفرينان اعتنايي نميكند.
بياعتنايي لبيك گويان به زمان و پيروي بي چون و چراي آنها از شورآفرينها، نظم زمان عادي را به هم ريخته بود. گاهي دو تا روز پشت سر هم ميآمد، بدون شب. يعني همين كه خورشيد از مغرب ناپديدميشد، بلافاصله از شرق بيرون ميآمد. گاهي عصر، قبل از ظهر ميآمد. خود زمان هم خودش را گم كرده بود. حساب نحوة گذشتنش از دستش در رفته بود. لبيك گويان ديگر نميفهميدند كه چند روزاست كه در آن وضع هستند. حتي ديگر نميدانستند كه چند سال سن دارند.
بعضي سالها پانصد روز طول ميكشيد و بعضي ديگر نود وهشت روز. در بعضي از سالها، گاهي تعداد شبها به پنج برابر روزها ميرسيد. بعضي سالها اصلاً سحر نداشت. يعني خورشيد همان نيمهشب يا سرشب برگشته بود.
لبيك گويان نميدانستند چه نسبتي با هم دارند. حساب پيوند خانوادگي و كوچكتر و بزرگتري به هم خورده بود گاهي براي رفتن زيرعلامت شور فراگير، پدري به پسر خودش ميگفت «دايي جان نوبت منه.» حتي ديده شد كه پسري به پدرش ميگفت «بچهجان هنوز دهنت بوي شير ميده. اين بارو بلند نكن، باد فتق ميگيريها!»
به هم خوردن حساب سال و ماه بيشتر به نفع مسنترها شده بود. چون خيلي راحت خودشان را جوانتر از آنچه بودند جا ميزدند. جوانترها كه بيشتر خودشان را گم كرده بودند، موهايشان سفيدتر ازموهاي پيرترها شده بود. لبيكگويان و خرده شورآفرينها و الاغها توي دست و بال هم ديگر ميپلكيدند. ديگر از دل همديگر خبر داشتند. طوري شده بود كه وقتي يكي از الاغها خسته ميشد به هر كسي كه دم دستش بود اشاره ميكرد كه به جايش بخواند. طرف هم چهچهه ميزد تا الاغ بتواند استراحت كند. حتي يكي از الاغها به يكي از لبيكگويان گفت : «قربونت، بيا كمي برو زير اين جل. من كمر دردگرفتم.»
آنها واقعاً به همدلي رسيده بودند. كار به جايي رسيد كه بچههاي مشتركي به دنيا آورند. بچههاي مشترك جمع خصلتهاي والدينشان را داشتند. يعني هم بار ميبردند، هم شربت و حلوا ميشاشيدند، هم قناري ميخواندند، هم زير علامت ميرفتند و هم لبيك گوييميكردند.
در اثر اين همدلي عميق، لبيك گويان همهي لحظهها در شور بودند. دل و جان را به گردش گردي چشم بزرگ شورآفرينان ميسپردند و سر در قدم او ميافشاندند. بزرگ شورآفرينان بر وجود و هستيشان صورت حاكم شده بود. چشم را تنها براي ديدن اوميخواستند و چيز ديگري نميديدند. گوش را تنها براي شنيدن اوميخواستند و چيزي ديگري نميشنيدند. دل را تنها براي عشق اوميخواستند و جز او محبتي نداشتند. دست و پا و سرو زبان را فقط براي او ميخواستند كه به كار ببندند و بپيمايند و بيفشانند و بخوانند.
شور فراگير به كمال رسيده بود. لبيك گويان در شور و شيدايي پخته شده بودند. آنگاه رنگشان از كبودي به زردي گراييد. بزرگشورآفرينان آثار پختگي را در چهره آنان ديد. سوار بر استر بلند بالاي خود به ميان جمعيت آمد. دستش را بالا برد. نعرهاي زد كه صيحهها و جيغهاي جمعيت و صداي سنج و طبل و دهل در آن گم شد. تنها دهان باز جمعيت ماند و چشمهاي از گشادي چهار تا شدهشان، ”رنگ شور جاودانه را بر رخسارتان ميبينم. بشارت ميدهم شما را به سفرهاي كهكشاني كه با آن متبرك ميشويد.“
بزرگ شور آفرينان دستش را انداخت. صداي نعره و طبل و سنج وآواز خرده شور آفرينها و آهنگ مبارك باد نوازندگان با صيحهها و جيغ لبيك گويان در آميخت و علامتها به حركت در آمد و گرد و خاك از اثرپايكوبي آنها خورشيد را تاريك كرد. به دور و برم كه نگاه كردم، درميان جمعيت نفهميدم چهار جهت اصليام كجاست.
چندي به همين منوال گذشت. نعره بزرگ شور آفرينان سكوت را دوباره حكمفرما كرد. گرد و خاك فرونشست.
بزرگ شور آفرينان سوار بر استر پيلوارش ايستاده بود. در پيش پاياسترش، گوسفندي پروار، شيري رنگ زانو زده بود. اعلام كرد : «بهمباركي اين توفيق بركتي كهكشاني بر شما فرود آمد كه هم اكنون ذبحميشود و به آن متبرك ميشويد.»
گوسفند كهكشاني چنان بركت داشت كه همه جمعيت از آنبهرهمند شدند و هنوز از آن باقي بود.»
سهراووش پرسيد : «آيا شما هم از آن خورديد؟»
مرد جواب داد، «من در آن ميان حكايت خودم را دارم.»
آنگاه بلند شد و دستش را براي خداحافظي دراز كرد و ادامه داد : «قرارشد چيزهايي را از شور فراگير نسل خودم برايت تعريف كنم. قرارنبود حكايت خودم را نقل كنم.»
سهراووش همانطور كه دست او را ميفشرد، پرسيد، «ببخشيد، آيا شما مردي را با اين قيافه در شور فراگير يا بعد از آن نديدهايد؟»
سهراووش طرحي را كه از چهره پدر واقعياش بر اساس گفتهها وخاطرات مادر كشيده بود، به او نشان داد.
مرد گفت : «مثل اينكه شما متوجه نشديد. گفتم كه اول سرخ شدند، بعد كبود، بعد زرد. قيافهها عوض ميشد با آن بينظمي زماني حتي پدر و پسر همديگر را نميشناختند. چه ميگويي.»
سهراووش از چيزهايي كه از آن مرد شنيد بهت زده شد. هيچ وقت فكرش را نميكرد كه بتواند آن همه اطلاعات دقيق از شور فراگير نسل قبل به دست بياورد. پيش از آن چيزهايي خيلي كلي، جسته و گريخته شنيده بود. ولي خيال نميكرد كه شور فراگير، آن همه عجيب و غريبباشد. آن مرد راست ميگفت؟ سهراووش بارها از مادرش پرسيده بود؛ ولي او چيزي درباره به هم ريختن نظم و توالي زماني و بعضيچيزهاي ديگر نگفته بود. سهراووش حرفهاي آن مرد را براي پرنديش تعريف كرد. آنها تصميم گرفتند هر چه زودتر به خانه شاعر بروند وحرفهاي آن مرد را برايش تعريف كنند.
شاعر هم كه در شور فراگير نسل خودش شركت نكرده بود. چيزياز به هم خوردن نظم زمان و دو روز پشت هم بدون شب، يا سال نودوهشت روزه نميدانست. سهراووش بارها با شاعر درباره شور فراگير صحبت كرده بود ولي او از اينجور چيزها هيچ نگفته بود. يا آن مرد دروغ گفته بود، يا اين ماجراها و حتي گم شدن زمان فقط براي لبيكگويان شور فراگير اتفاق ميافتاده و آنها كه شركت نكرده بودند زمان برايشان نظم معمولياش را داشته است.
اما به خاطر آن عهدنامه كه يكي از شروطش قطع هرگونه ارتباط بين امضاء كنندگان بود، نميتوانستند با شاعر ملاقات كنند. شاعر خودش آن زمان گفته بود : «تو بر زمين خودت راه برو چندي.» يعني دور و بر من پيدايت نشود تا آبها از آسياب بيفتد.
تناقض ديگري كه در حرفهاي آن مرد پيدا ميشد، اين بود كه اگراو در شور فراگير بوده، پس به ناچار بايد مثل ديگران غرق آن ماجراها ميشد و شور فراگير به صورت حاكمش تبديل ميشد. پس نبايد حتي خودش را بشناسد. منظورم خود قبل از شور فراگير اوست. چون ميدانيم كه پس از پخته شدن در شور فراگير و زردي رنگ چهره، هر كسي نام خود را از بزرگ شور آفرينان ميگيرد. اگر هم درشور فراگير نبوده پس نميتوانست آن اطلاعات را داشته باشد. مگرميشود كسي در شور فراگير شركت كند و فقط شاهد و ناظر باشد و بهشور جاوداني دست پيدا نكند؟ افسوس كه نميتوانستند آن چيزها رابا شاعر در ميان بگذارند. قرار شد كه وقتي آن مرد براي گرفتن دفترش ميآيد، مسائلشان را از او بپرسند.
اما براي تحويل گرفتن دفترچه، به جاي مرد فيلسوفمآب، كس ديگري قبض را آورد و گفت كه او كار داشته و نتوانسته بيايد. از آن فرد كارت شناسايي خواستند؛ ولي او حاضر نشد كارت را نشان بدهد. گفت : «همين كه قبضرا بهاتان دادهام، وظيفهتان است كه دفتر را بدهيد. به شما چه كه من كي هستم.»
به هر حال دفتر را دادند و به اين ترتيب نقشههاي آنها براي دستيابي به اطلاعات بيشتر نقش بر آب شد.
رونق شغل خاطرهآرايي به حدي بود كه آوازهاش به گوش بزرگ شورآفرينان هم رسيد. او سهراووش را احضار كرد.
مردِ بيخاطره
و اما احضار. عجب فصلي است، فصل احضار. فصلي كه هر چه عزمم را بيشتر جزم نوشتنش ميكنم، بيشتر نانوشتني مينمايد. فصلي كه اولين چيزي را كه از آدم ميگيرد قدرت بيان اوست. فصلي كه بايد براي بيانش زبان ديگري بياموزم، زباني كه صلابت و مهابت آن كاخ و بارگاه را برتابد. فصلي كه هنوز هم ترجيح ميدهم حذفشكنم. فصلي كه اگر حذفش كنم پس بهتر است فصلهاي ديگر را هم حذف كنم.
شايد به اين دليل نوشتن اين فصل برايم مشكل شده كه كاملاً دست تنها شدهام. نه از بين نوشتههاي سهراووش چيز دندانگيري بهدست آوردهام و نه حتي از پرنديش ميتوانم كمكي بگيرم. طبيعي است كه سهراووش و پرنديش دستپاچه بشوند. چون نميدانستند چرا بزرگ شورآفرينان احضارشان كرده. چون سهراووش سابقه چندان روشني نداشت: شركت نكردن در شور فراگير، محكوميت شش ماه چنگالخانة عدالت و تجربه هيجان خصوصي، محكوميت به پرت (عبور ازپلرفع ترديد) و محكوميت بغبع (بازوي غير بشري عدالت) و فوج تيرهكننده روزگار و امضاء عهدنامه.
سهراووش و پرنديش باور نميكنند كه بزرگ شورآفرينان آنهمه كشتهمرده خاطره آرايي باشد. پرنديش ميگويد : «نرو، بيا متواري شو، يك مدت.»
سهراووش ميگويد : اگر شاعر هم احضار شده باشد، معلوم ميشود كه برايمان خوابي ديدهاند.
اما آنها ميترسند كه به سراغ شاعر بروند. پرنديش ميگويد، «حالا يك احتمال ضعيفي هست كه قصد بدي نداشته باشند ولي اگر ببينند كه سراغ شاعر رفتهايم، ديگر مجازات بيبرو و برگرد در انتظارمان است.»
دست آخر سهراووش ميگويد : «ميروم، هر چه بادا، باد.»
پرنديش ميگويد : «حالا عجله نكن ببينيم چه ميشود.»
سهراووش بر ميگردد، قهقههاي ميزند كه پرنديش از جا ميپرد. ميگويد : «ما را ببين خودمان را مسخره كردهايم.»
پرنديش ميپرسد : «يعني چه؟ زده به سرت؟»
- «آخر ما كه نشستهايم و ميگوييم منظورشان اين بوده يا آن بوده؛ مگر آنها از ما ترسي دارند. مگر ميترسند كه اگر راستش را بنويسند باهاشان مقابله كنيم؟ نه خير. اگر قصد و نيتي داشتند، خيلي راحت دوتا مأمور با دستبند ميفرستادند، برم ميداشتند ميبردند. چه كارميتوانستم بكنم؟ مثل آن چند دفعه قبل. گرفتن ماها برايشان مثل آب خوردن است.»
- «بد هم نميگويي ها! چه بگويم، پاك گيج شدهام.»
سهراووش به بارگاه بزرگ شورآفرينان ميرود. اما بيخبري ما از همين جا شروع ميشود.
فصل احضار! فصلي كه بايد از زبان ديگران بنويسمش، فصلي كه وصفش در عجايب نامه، كتابي كه نويسندهاش متخصص اينجور چيزهاست، اينطور آمده :
سهراووش را دمِ درِ ورودي نشاندند. بزرگ شور آفرينان دستش را بلند كرد. مأموري دفتري از پوست آهو و قلم ني هندي و جوهر چيني جلو سهراووش گذاشت.
بزرگ شور آفرينان رو به سهراووش كرد، «ميخواهيم بهترين و عاليترين دفتر خاطراتممكن را بنويسي.»
- «به روي چشم.»
سهراووش دفتر و لوازم را برداشت و روي زانويش گذاشت، «لطفاً بفرماييد اصل دفتر خاطرات را هم بياورند چون بايستي از روي آن بازنويسي كنم.»
- «اصل؟ اصل منم. من اصلم. آنچه در شأن ماست بايد خاطرات ما باشد.»
- «پس لطفاً بفرماييد چند سال داريد، از كجا آمدهايد ... ببخشيد، تشريففرما شدهايد، به چه اوامري اقدام فرمودهايد؟»
- «همان قدر سال دارم كه دارم. از جايي آمدهام كه بايد ميآمدم. همين.»
سهراووش نتوانست روي «همين» گفتن او حرفي بزند. حرفهاي مشتري فيلسوف مآبش آويزة گوشش بود. چون و چراي ديگري نبايد ميكرد. تا اينجا خوشحال بود كه به خير گذشته، ولي به خودش گفت كه نكند شب دراز باشد. به خصوص آن جمله «اين گربه را بايد كشت.» توي دلش را خالي كرده بود. دفتر و نوشتافزار را محكم گرفته بود. مأمور ديگري به بزرگ شور آفرينان نزديك شد و توي گوش او پچ پچ كرد. بزرگ شورآفرينان تو دماغي گفت : «اين گربه را بايد كشت.» سهراووش يواشكي توي تالار چشم چراند. گربهاي نديد. هيچ حيواني نبود. سهراووش بلند شده بود. اين پا آن پا ميكرد. دلش ميخواست بزند به چاك هيچ حيواني نبود جز پشتي پوست گوسفندي بزرگ شورآفرينان. «گربه يعني چه؟» بزرگ شور آفرينان بيشتر معطلش نكرد: «برو ديگر. فراموش نكن، آنچه در شأن ماست نوشته شود.»
سهراووش دو پا داشت، دو پاي ديگر هم قرض كرد و در رفت.
به آن دو جمله فكر كرد. «اين گربه را بايد كشت.» و «آنچه در شأن ماست.» سر در نياورد. درست است كه سهراووش شغل خاطرهآرايي را ابداع كرده بود. اساس كار تا آن زمان اين بود كه خاطرات مردم را سر و سامان بدهند. ولي قرار نبود كه براي كسي خاطرهسازي كنند. بايد خاطرهاي چيزي باشد تا بتوانند بر روي آن خوشنويسي يامينياتور يا ادبي نويسي كنند. كاري كه بزرگ شور آفرينان خواسته بود، كار مشكلي بود. تازه، نوشتن خاطرة معمولي هم نظرش را جلب نميكرد. او تأكيد داشت كه بايد آنچه در شأن اوست نوشتهشود. خود شأن يك شرط گنگ و مبهم بود. سهراووش هر چه فكركرد، نتوانست بفهمد كه «شأن» بزرگ شور آفرينان چه طور خاطرهاي را ميطلبد. چه تضميني بود كه سهراووش آن همه زحمت بكشد و دست آخر او نگويد كه نوشتههاي سهراووش، در «شأن» او نيست؟
سهراووش دفتر و نوشتافزار بزرگ شور آفرينان را توي يكي از قفسهها انداخت و روي آن نوشت : «دفتر مرد بيخاطره».
فكر كرد توي عجب مخمصهاي افتاده. با خودش غر ميزد، «تازه دارم ميفهمم چهغلطي كردهام. با پاي خودم رفتهام كه برايش رگ و ريشه بتراشم. خودم هم نميدانستم چه غلطي دارم ميكنم اگر بنا بود آخر سر عملة نسبنامه بافي اين بي پدر و مادر بشوم، پس چرا خودم را تا حالا اينهمه توي دردسر انداختهام؟ عجب كلاه گشادي سرم رفته. اگر ميخواستم بروم توي اين دستگاه خدمت كنم، پس چرا از اول مثل بقيه لبيكگويي شور فراگير را نكردم و آن همه مصيبت سر مادرم وخودم آوردم؟»
سهراووش كارمندي اداره آمار را كنار گذاشته بود. به شور فراگير لبيك نگفته بود، آن همه مجازات چنگالخانة عدالت و پرت و بغبع و هيجانخصوصي و تشخيص صلاحيت و عهدنامه را تحمل كرده بود ولي حالا به همين آساني بايد دست به كاري ميزد كه از شور فراگير هم بدتر بود. بايد براي مردي كه هيچ خاطرهاي نداشت، خاطرهسازي ميكرد.
آن روزها براي اين كه اين كارها را نكند تو روي ناپدريايستاده بود. حتي دليل مرگ مادرش را همين مخالفتها و لجبازيهاي خودش ميدانست. علاوه بر مصيبتهايي كه به جرم شركت نكردن درشور فراگير به سرش آمده بود، مادر بيچارهاش هم زجركش شده بود.
شلهزردِ كهكشاني
پس از آنكه از شركت در شور فراگير سرپيچي كرده بود، ناپدري بدون اينكه لحظهاي در كار خود ترديد كند، دست رئيس اداره آمار راگرفته بود و با هم رفته بودند كه از بزرگ شور آفرينان حكم سهراووش را بپرسند.
عريضهاي نوشتند : «در اين برهه حساس كه بر نسل جوان واجب است كه به نداي بزرگ شور آفرينان لبيك گويد، آيا اجازه ميفرماييد كه فردي با تمسك به حرمت شير مادر، خود را از اين بركت عظيم محروم سازد؟»
بزرگ شورآفرينان كه به پشتيِ پوستِ گوسفنديِ خود تكيه زده بود، فرمود كه همه كتابهاي قطور قديمي كاغذ زردش را دور و برش بچينند و تنهايش بگذارند و تاكيد كرد كه تا زماني كه خودش دستور نداده، هيچكس حقِ ورود به تالار را ندارد. او سه شبانهروز از تالار بيرون نيامد و كسي راهم به آنجا راه نداد.
نيمههاي شب سوم، بزرگ شور آفرينان ميان چهارچوب در پيداشد. ناپدري، در تالار را ميپاييد. رئيس سرش را روي شانه ناپدري گذاشته و خوابيده بود. هر دو جلو در روي زمين چهار زانو نشستهبودند. از همان شب اول ترجيح داده بودند كه به نوبت كشيك بدهند. ناپدري، چشم به بزرگ شور آفرينان از جايش بلند شد و يقه رئيس را هم گرفته و با سقلمه بالا كشيدش. آنها چشم به دهان بزرگشور آفرينان آهسته، آهسته به طرفش قدم بر ميداشتند. دستها راروي سينههايشان گذاشته بودند. رئيس گفت : «قربانتان گردم، چه رأيي صادر ميفرماييد؟»
ناپدري دست به سينه، گردنش را خم كرد : «پدر و مادرم به فدايتان، بفرماييد تا حكمتان را به جان اجرا كنيم.»
بزرگ شور آفرينان دست راستش را به سينه رئيس و دست چپ را به سينه ناپدري گذاشت و آنها را كنار زد و از وسطشان رد شد سرشان داد كشيد : «سه روز است كه دستشويي نرفتهام، خجالت نميكشيد راهم را سد ميكنيد؟»
رئيس گفت : «عفو بفرماييد قربان!»
ناپدري گفت : «دست خودمان نبود، ببخشيد.»
بزرگ شور آفرينان دم در دستشويي بلند گفت : «بگوييد همه جمع بشوند.» و وارد دستشويي شد. ناپدري گفت : «به روي چشم.» و رفت كه بگويد. رئيس جلوش را گرفت : به تو كه نگفت. خودش مأمور دارد.
در كنار تالار، مخروط مرتفعي بود كه نوكش ميان ابرها بود. كسي كه انگار در اتاقك زير همان مخروط كشيك ميداد، به سرعت از پلههاي مارپيچي مخروط بالا رفت. آن بالاي بالا كه رسيد، دستها را روي گوشهايش گذاشت و چشمهايش را بست و سينهاش را پر از هوا كرد. دهانش را تا بنا گوش باز كرد و خواند و چند بار تكرار كرد، كه همهجمع بشوند.
تا او از مخروط پايين آمد جمعيت در محل مخصوص جمع شدهبودند و هر لحظه دسته دسته اضافه ميشدند. همه رو به سكوي بلندي كه در بالاي آن يك صندلي چوبي بود، نشستند هر چند نفر با هم پچ پچ ميكردند.
بالاخره بزرگ شور آفرينان آمد. رئيس و ناپدري دو قدم عقبتر ازچپ و راستش ميآمدند. جمعيت مثل الف بلند شد وبراي او دعاكرد.
- «بزرگ شور آفرينان، فداي تو سر و جان»
او يك راست به طرف صندلي چوبي رفت جمعيت همچنان دعاي خود را تكرار ميكرد. روي صندلي كه نشست، دست راستش را بالا برد. ساكت شدند. حالا براي شنيدن حرفهاي بزرگ شور آفرينان همه دهانشان باز بود.
او گفت نيروي فراواني صرف كرده. تمام سنت مكتوب را زير و روكرده به رئيس و ناپدري اشاره كرد كه آنها ديدهاند كه چقدر كتاب دور و بر خودش چيده بوده، اما راه به جايي نبرده، نيمههاي شب سوم آخرين كتاب را ورق ميزده و اميد خود را ازدست داده بوده، در حال دلشميشكند و اشك از چشمانش سرازير ميشود. به حال تضرع، خوابش ميبرد. در همين حال رو كرد به رئيس و ناپدري كه در دو طرف جايگاه، پايين سكو ايستاده بودند از آنها پرسيد كه آيا كسي را ديدهاند كه وارد تالار بشود. رئيس از ته حلق جواب داد : «خير، بنده نديدم.» ناپدري هم گفت : «بنده هم نديدم.»
بزرگ شور آفرينان دستهايش را رو به جمعيت بالا برد و گفت : «اينها نميفهمند، اينها نميتوانستند ببينند. گناهي هم ندارند. همه شما هم اگر بوديد، نميديديد».
آنگاه خودش را روي صندلي جا به جا كرد. از توي جيب لباسش كاسهاي بيرون آورد : «اگر شلهزرد اعطايي او نبود، از ضعف سه روز گرسنگي چگونه ميتوانستم اينجا بيايم و صحبتكنم؟»
جمعيت نيم خيز شدند و صدايشان از حيرت بلند شد. بزرگ شورآفرينان كاسه را جلو و عقب كرد كه به وسط جمعيت پرتاب كند. همه بلند شده بودند. دست دراز كرده بودند كه كاسه را بگيرند. ولي بزرگشور آفرينان پشيمان شد و دستش را عقب كشيد : «نه لباس است كهرشته رشتهاش كنيد و ميان خود تقسيم كنيد. نه شلهزرد است كه انگشت، انگشت به تبرك در دهان بگذاريد.»
بلند شده بودند. در امتداد صندلي چوبي به دو دسته چپ و راست تقسيم شده بودند. دست راستيها مشتها را گره كردهبودند و فرياد ميزدند :«شلهزرد كهكشاني»، دست چپيها بلافاصله جواب دادند : «تا نخوري، نداني.»
جواب اندر جواب فرياد ميزدند. حاضر نبودند بنشينند. بزرگ شورآفرينان گفت كه اگر بخواهد ذرهاي بيشتر از آنچه را كه ديده است بازگو كند، جمعيت دچار شور فراگيرميشود. يعني در آن صورت با صيحهها و جيغهايي كه از بعضيها شروع ميشد، شور به سرعت فراگير ميشد. داغ ميشدند رنگشان سرخ ميشد. رگهاي كتف و پشتشان برآمده ميشد و با همان مشتهاي گره كرده راه ميافتادند.
بزرگ شور آفرينان ترجيح داد آنها را با كاسه كهكشاني متبرك كند. فرياد يك ريز: «شلهزرد كهكشاني، تا نخوري نداني.» قطع نميشد.
كاسه را به جمعيت داد. دستورداد كه آن ظرف مبارك در مكاني مناسب شأنش نصب و نگهداري شود تا همگان بتوانند به آن متبرك شوند. كاسه را روي دست بردند رئيس هم با صداي بلند پشت سر جمعيت داد زد : «شلهزرد كهكشاني.» ناپدري دويد كه جا نماند. جواب داد : «تا نخوري نداني.»
بزرگ شور آفرينان ناپدري را صدا كرد. دومين باري بود كه بزرگشور آفرينان او را به نام صدا ميكرد. بار اول زماني بود كه در شور فراگير نسلش او را نامگذاري كرده بود. بعد از آن ديگر چنين افتخاري نصيبش نشده بود. صدا به حدي غّرا بود كه ناپدري ميخكوب سر جايش ايستاد و بلافاصله به سمت بزرگ شور آفرينان برگشت. پايِ پلههاي صندلي چوبي دست به سينه ايستاد : «لبيك، پدر و مادرم بهفدايت.»
«تو مگر نميخواستي حكم ما را بگيري و اجرا كني؟»
ناپدري با تعجب گفت : «كدام حكم، قربانتان گردم؟»
اين نشانهاي بود از شروع لحظههاي شور. اگر همين طور ادامه پيداميكرد اين لحظهها به صورتِ حاكم تبديل ميشد.
بزرگ شور آفرينان گفت : «او موظف است به شور فراگير لبيك بگويد. اگر نگويد به چنگالخانه عدالت سپرده شود.»
ناپدري به سهراووش ابلاغ كرد كه موظف است به شور فراگير لبيك بگويد. سهراووش گفت : «من ميگويم به دليل حرمت شير مادر در شور فراگير شركت نميكنم. شما به جاي حل آن رفتهاي يك دستور ديگر برايم آوردهاي؟»
- «اين حكم بالاي همه دليلهاست.»
هر چه ناپدري بيشتر او را به لبيك گويي و شركت در شور فراگير تشويق يا تهديدميكرد، مادر او را منع ميكرد. مادر هميشه با اين كارها مخالف بود. در زمان شور فراگير نسل قبل، همين مخالفتها را با پدر واقعيِ سهراووش كرده بود. ولي او توجهي نكرده بود، رفته بود و ديگر هرگز برنگشته بود. حالا مادر نميخواست تنها پسرش هم به شور فراگير برود و به همان سرنوشت دچار شود.
سهراووش از لبيك گويي پدر واقعي به شور فراگير چيز چنداني نميدانست. تنها برف سنگين زمستاني را به ياد ميآورد و صداي طبلي كه از دور دست به گوش ميرسيد. شبحي از پدر واقعي را هم بهياد ميآورد كه بند كفشهايش را ميبست.
ادارة امور مميز
حالا كه نسل سهراووش بايستي به شور فراگير لبيك ميگفت، او تنها ميتوانست بعضي حركتها و حالتهاي مقدماتي شور فراگير را كه از بعضي هم نسلهايش سر زده ميشد، ببيند. يكي از آنها كسي بود كه در زمان پايين آوردن رسته اداري سهراووش انجام كارهاي او راتحويل گرفته بود و خود به تنهائي يك خروار لقب و متلك بارسهراووش كرده بود، وقتي صداي طبل شور فراگير را شنيده بود، پروندهها از دستش افتاد بود و حالش به هم خورده بود؛ سه بار صيحهزده بود، صيحههايي به گوشخراشي صداي رعد بهاري در كوههاي البرز. خون توي صورتش دويده بود. رگهاي شانه و گردنش به تپش و زوق زوق كردن افتاده بود. ماهيچههايش منقبض شده بود. از گوشهدهانش كف بيرون زده بود. ديگر نتوانسته بود پشت ميز بنشيند. يكراست به سمتي كه صداي طبل ميآمد، خيز برداشته بود. بقيه هم بهدنبالش همان كار را كرده بودند، به جز سهراووش. وقتي مأمورها از او پرسيده بودند كه چرا با آنها نميرود، گفته بود، «مادرم گفته اگر بروم شيرش را حرامم ميكند.» مأمورها او را گرفته بودند و به سراغ مادرش رفته بودند. مادر گفته بود راست ميگويد. اين تنها دليلي بود كه آنها هنوز جوابي در برابرش نداشتند. سهراووش به خودش حق ميداد كه خونش به جوش نيايد و صيحه و جيغ نزند و ماهيچهها و رگهايش منقبض نشود و به شور فراگير لبيك نگويد.
ولي حالا ناپدري حكمي را به او ابلاغ كرده بود كه با آن حرمت شير مادر بي اعتبار ميشد. كفر ناپدري از اين رفتار سهراووش در آمدهبود. چرا كه تا پيش از شور فراگير هر روز دعوا و مرافعه داشتند كه سهراووش كارش را ترك نكند و دل به كار بدهد و خودش را نشانبدهد. ولي حالا كه وقت دست كشيدن از كار و لبيك گويي به شورفراگير بود، دو دستي چسبيده بود به كار، تا پيش از اين هر وقت كه ناپدري ميگفت روز است، سهراووش ميگفت شب است. ولي حالا كه ناپدري ميگويد شب است، سهراووش ميگويد نه خير، روز است.
چه كسي ميتوانست باور كند كه عنصر نامطلوب اداره حالا با اين جديت و اصرار بخواهد كار كند. نامطلوبيت او به جايي رسيده بود كهحتي يك بار رئيس حكم اخراجش را داده بود. چرا كه خرابكاري عمدهاي را مرتكب شده بود رئيس او را مايه ننگ و آبروريزي اداره خطاب كرده بود. دست آخر با وساطت ناپدري حكم اخراج لغو شدهبود. بعد از آن رسته ادارياش را به پايينترين رسته تنزل داده بودند.رئيس به همه سپرده بود كه كارهاي فني و با اهميت به سهراووش واگذار نشود. وقتي كه سهراووش آن اشتباه بزرگ را مرتكب شده بود، رئيس به او گفته بود : «شنيدهاي كه گردو گِرد است ولي هر گِردي كه گرد و نيست». رئيس عصباني شده بود، طوري كه دستهايش ميلرزيد. پروندههاي آمارِ بيسوادي را كه هنوز روي ميز سهراووش بود، مچالهكرده و انداخته بود روي ميز يكي از كارمندها و گفته بود كه همة كارهاي سهراووش را از او تحويل بگيرد و خودش انجام دهد.
سهراووش نرخ بيسوادي را مثل بقيه آمارها چند درصد افزايشداده بود و باعث سرشكستگي مسئولان شده بود. در حالي كه اوميبايست دقت ميكرد و استثناء قائل ميشد. بايد آن مورد را بهجاي افزايش كاهش ميداد. چرا كه اين نرخ جزء نرخهاي منفي بود.يعني هر چه بالاتر نشان داده ميشد نمره منفي بيشتري داشت و قوز بالاقوز ميشد. رئيس گفته بود : «بيسوادي هم حدي دارد. مگر اين هم نرخ توليد سيبزميني بود كه افزايش دادي؟» و بعد چند بار تكرار كرده بود، “نرخ توليد سيب زميني، بالاش خوبه، آمار بيسوادي، پايينش خوبه. اينو تو نميتوني بكني تو گوشت؟“
ديگر فقط كارهايي مثل ثبت و شماره دادن به نامهها و نوشتن پشت پاكتها و از اين قبيل به سهراووش واگذار ميشد. كارمندهاي اداره هم به پيروي از رئيس سركوفتش ميزدند به خصوص همان كسي كه كارهايش را تحويل گرفته بود؛ سرگرمياش شده بود زخم زبان زدن به سهراووش.
روز اول رئيس گفته بود : «اين شغل بسيار حساس است و در عين حال ساده. تنها دل به كار دادن مهم است.»
سهراووش در بخش امور مميز مشغول شده بود. اگر دل به كارش ميداد، حتماً به جايي ميرسيد. اعداد و ارقام خام كه ميزان فعاليتها و توليدات را نشان ميداد از بخش كنترل و تهية ارقام به بخش امورِ مميز داده ميشد. بخش كنترل و تهية ارقام، به بخش صفرگذاري معروف بود. آنها اعدادي را كه از بخشهاي مختلف اعلام ميشد، با اعدادي كه ميبايست اعلام شود، مقايسه ميكردند و اگر عددي پايينتر از حد مطلوب بود، صفرهاي لازم را تا رسيدنِ عدد به حدِ مطلوب تأمين ميكردند. پس از اين كار اعداد رابه بخش سهراووش كه همين بخش امور مميز بود، منتقل ميكردند. در آنجا سهراووش و چند نفر ديگر نسبت آن عدد را با سالهاي گذشته و هم چنين بانسبتهاي اعلام شدة رقيبان مقايسه ميكردند و نسبتهاي ناهمخوان رابه حدود آبرومندانهاي ميرساندند.
اجبار و اصرار ناپدري سهراووش را سر كار نگه داشته بود. ناپدريگفته بود اگر فكر كرده اجازه ميدهد علاف بگردد و نان مفت بخورد، كور خوانده. سهراووش گفته بود تضمين ميكند كه اگر از ادارة امورمميز بيرون بيايد خودش كار پيدا كند و مخارج خودش را تأمين كند. ولي ناپدري قبول نكرده بود؛ گفته بود كه آدم خودسر منحرف ميشود.
سهراووش به پرنديش گفته بود كه توي آن شرايط نه راه پس داشته، نه راه پيش. همكارهايش چپ ميرفتهاند، راست ميآمدهاند، چيزي به او ميپراندهاند. يك بار تهديدشان كرده بود كه اگر بخواهند آن رفتار را با او ادامه بدهند، ديگر سر كار نخواهد آمد. كارمندِ مسئولِ شمارشِ صفرهاي مورد نياز بلند بلند گفته بود : ”خدا اون روزو نياره. اگر تو نياي من كلي صفر كم مييارم. چون تو قيافهت مثل صفرميمونه.“
آبرومندانهترين لقبي كه به سهراووش داده بودند ”بزِ اخفش“ بود ومحترمانهترين جوابي كه به او داده بودند اين بود كه، «خيلي خوشچسي، دم باد هم مينشيني.» اين را همان كسي به او گفته بود كه كارهايش را تحويل گرفته بود. سهراووش خواسته بود كدورتِ همكارهايش راكمتر كند. به همين دليل به آن همكارش گفته بود، «ميدانم كارت زيادشده. به خاطر تو حاضرم از رئيس معذرت خواهي كنم و دوباره كارها را از روي دوشت بردارم.» ولي آن كارمند نه گذاشته بود و نه برداشتهبود و با پررويي آن جواب را گذاشته بود كف دستش.
ديگر نتوانسته بود خودش را با آنها سازگار كند. تصميم گرفته بود اعتصاب سخن كند. وقتي چيزي از او ميپرسيدند يا كاري به او واگذار ميشد فقط با تكان دادن سر و دست يا با صداهايي مثل آهام، هي، نوچ و مانند اينها جواب ميداد و هيچ كلمه يا جملة معنيداري به زبان نميآورد. بگذريم از اينكه اين كارش باعث شده بود كه لقبهاي بيشتري نصيبش شود. لقبهايي مثل ”خنگِ خدا“. گاهي هم كه جيكش در ميآمد ميگفتند، ”مرده گوزيد.“
خود رئيس گفته بود، «تو به چُسِ گاو ميماني.» بعد رو كرده بود بهكارمندها، «اين را براي خنده شماها نميگويم. اين يك واقعيت است. خصلت چس گاو اين است كه برخلاف همة چسهاي ديگر بو ندارد. صدا هم ندارد.» و زده بود روي دوش سهراووش، «عين تو.»
سهراووش قصد كرده بود كه اعتصابش را يك مرحله شديدتر كند. يعني به طور كامل اعتصاب صدا كند و همان مقدار صداها را هم توليد نكند. هر چند در هر حال فرقي نميكرد. ولي قبل از آن كه تصميمش را عملي كند شور فراگير اتفاق افتاده بود.
ستادِ مبارزه با گزندِ روزگار
حالا ناپدري التماس ميكرد كه از اداره بيرون بيايد و به شور فراگيربرود ولي سهراووش زير بار نميرفت. ناپدري گفته بود خجالتميكشد وقتي ميبيند جوانهاي ديگر با اولين آهنگ شور فراگير خونشان به جوش ميآيد و ديگر كسي نميتواند جلوشان را بگيرد، در حالي كه سهراووش آنقدر بيتفاوت است.
سهراووش گفته بود، «مگر نه اين است كه بايد رنگ آدم سرخشود، خونش به جوش بيايد، رگهاي كتف و پشتش برافروخته شود، كف و بلغم از دهانش بيرون بيايد و صيحههايي بزند مثل بوق كشتي؟ اما اين حالتها به من دست نميدهد.»
ناپدري به مادر گفته بود، «ميبينيد كه من ديگر تقصيري ندارم. هرچه ميگويم قبول نميكند. ناچارم بروم مأمور بياورم.»
مادر فقط گريه كرده بود. نه از ناپدري درخواستي كرده بود، نه پيشنهاد فرار داده بود. چرا كه ميدانست هيچ فايدهاي ندارد. ميدانست كه سهراووش فقط دو راه دارد: يا به شور فراگير لبيكبگويد، يا خود را تسليم مأمورهاي چنگالخانه عدالت كند.
مادر ترجيح ميداد كه سهراووش به چنگالخانه تسليم شود وهيجانهاي خصوصي را تجربه كند ولي به شور فراگير لبيك نگويد. چرا كه مثل پدر واقعي اگر به شور فراگير لبيك ميگفت ديگر سهراووشي برايش باقي نميماند. چون او را نامگذاري ميكردند. رنگ چهره و قيافهاش عوض ميشد برايش كار تعيين ميكردند و ديگر هيچگاه مادر نميتوانست او را بشناسد.
ناپدري با دو مأمور برگشته بود. سهراووش را كت بسته بردهبودند. به مادر اجازه بدرقه داده نشده بود. مادر از پنجره اتاق بالايي با نگاه او را بدرقه كرده بود. ناپدري كه پس از تحويل سهراووش برگشتهبود، مادر را ديده بود كه سرش را از پنجره بيرون آورده و كوچه راميپايد. از مادر پرسيدهبود، «كجا را نگاه ميكني؟.»
- «پسرم را نگاه ميكنم كه در پيچ كوچه گم ميشود.»
- «ديگر تمام شد. او بايد ادب بشود. تمامش كن ديگر. برو يك چاي دم كن.»
مادر گفته بود : «چشم، الان.» ولي نگاهش را همچنان از پنجره به كوچه دوخته بود. ناپدري دوباره گفته بود : «مگر با تو نيستم؟»
مادر جواب داده بود : «باشد، يك لحظه صبر كن.»
ناپدري عرض اتاق را قدم زده بود. و دست به كمر پشت سر مادر ايستاده بود. ناگهان پايش را به كمر مادر زده بود و پرتش كرده بود گوشة اتاق. پنجره را محكم بسته بود. مادر اشكش را با آستين پاككردهبود، از اتاق بيرون رفته، و براي ناپدري چاي دم كرده بود. بعد صداكرده بود كه چاي حاضر است.
ناپدري به اتاق نشيمن رفته بود كه چاي بخورد. چايش را كه خورده بود، ديده بود مادر نيست. به اتاق بالايي رفته بود. ديده بود مادر دوباره از پنجره به كوچه خيره شده. پشت گردنش را گرفته بود و كشيده بودش عقب؛ هلش داده بود كه با صورت بخورد به كف اتاق. سرش داد كشيده بود، «مگر نگفتم فراموشش كن؟ فكر كن از اول پسري نداشتي. فهميدي؟» مادر خودش را جمع كرده بود و گفته بود : «خواهش ميكنم اجازه بده وقتي از پيچ كوچه بر ميگردد، ببينمش. خيلي وقت است كه رفته. حالا ديگر بايد برگردد، شب شده.»
ناپدري گفته بود : «برگردد؟ به همين خيال باش. بگذار زندگيمان را بكنيم، زن ! دِ بيا اين طرف گفتم.»
دست مادر را پيچ داده بود و از اتاق انداخته بودش بيرون. داد كشيدهبود : «ديگر داري حوصلهام را سر ميبري. نبينم اين حركت تكرارشود، ها!» آن وقت دستور شام داده بود و به اتاق نشيمن رفته بود. مادر مشغول آشپزي شده بود. برنج را كه ميخواسته بگذارد دمبكشد، شعله را از حد معمول كمتر كرده بود شايد تا وقتي كه آمادهميشود سهراووش برگردد.
مادر از كوچه صدايي شنيده بود. نتوانسته بود جلو خودش رابگيرد. به آرامي پنجره را باز كرده بود. به كوچه سرك كشيده بود. صداي بچههاي كوچه ميآمد. ناپدري كه شامش دير شده بود، به آشپزخانه آمده بود. ديده بود مادر نيست. به اتاق بالايي سر زده بود. مادر را ديده بود كه سرش را از پنجره بيرون برده و كوچه را ميپايد. چيزي نگفته بود. پاورچين، پاورچين خودش را كنار كشيده بود و از خانه بيرون زده بود. رفته بود كه به بزرگ شور آفرينان شكايت كند. اما هنوز به بارگاه نرسيده بود كه چشمش به چادرِ ”ستادِ مبارزه با گزندِ روزگار“ افتاده بود. فكر كرده بود به آنجا مراجعه كند. شايد مشكل نافرمانيِ مادر هم جزء گزندهاي طبقهبندي شدة آنها باشد و بتوانند كمكش كنند.
وقتي كسي از گزند روزگار به آنها پناه ميبرد، آنها براي مبارزه با آن گزند در دو مرحله وارد عمل ميشدند. در مرحلة اول اقداماتي براي از بين بردن گزند انجام ميشد. اما اگر گزند ايجاد شده در اين مرحله از بين نميرفت، اقدامات اساسي صورتميگرفت، طوري كه گزند و گزند ديده، هر دو با هم، يكجا ريشه كن ميشدند.
ناپدري گفته بود : «مدارا هم حدي دارد. از وقتي كه سرپرستي اين زن و پسرش را به عهده گرفتهام، همهاش برايم خونِ دل درستميكنند. تا آن پسر در خانه بود كه مادرش همه چيز را براي او ميخواست. حالا كه او به سزاي اعمالش رسيده باز هم فكر و ذكرِ اين زن پيش اوست.» ناپدري رفتار مادر را جزء به جزء توضيح داده بود. در فهرست گزندهاي طبقهبندي شده نزديكترين گزند اين بود كه فرد بيموقع و بياجازه از منزل خارج شود. غير از اين گزند چيز مشابهِ ديگري ثبت نشده بود. آنها ابزار مبارزه با اين گزند را در اختيار ناپدري گذاشتند : طنابي كه يك سرِ آن به پاي فردِ گزند ديده بسته ميشد و سرِ ديگر آن به پاي سرپرستِ خانواده. به اين ترتيب وقتي فرد گزند ديدة روزگار ميخواست بي موقع و بي اجازه خارج شود، سرپرست باخبر ميشد و جلو او را ميگرفت.
ناپدري با طناب به خانه آمده بود. مادر هنوز از پنجره به كوچهنگاه ميكرد. او را كشان كشان به كناري كشيده و طبق دستور عملكرده بود. با همان حال خوابيده بودند.
ناپدري چندين بار بيدار شده بود ولي حوصله نداشت كه چشمهايش را باز كند. براي اين كه مطمئن شود كه مادر هنوز طناب را به پا دارد و فرار نكرده، پايش را تكان داده بود و متوجه شده بود كه سرِ ديگرِ طناب آزاد نيست. نتيجه گرفته بود كه آن سرِ ديگر به پاي مادربسته شده. با خيال راحت خوابيده بود.
صبح كه بيدار شده بود، مادر را نديده بود. ادامة طناب را كه نگاه كرده بود، ديده بود سر ديگر طناب به پايه تخت بسته شده است.
ناپدري يك راست به چادر مبارزه با گزند روزگار رفته بود. به آنها اطلاع داده بود كه فرد مبتلا درمانناپذير است و تقاضاي اجراي مرحلة دوم مبارزه با گزند را كرده بود. آنها كتابي كهنه با ورقهاي زرد را باز كرده بودند و از روي آن نسخهاي را بر روي كاغذي باريك و بلند با سطرهايي مورب نوشته بودند و دستور داده بودند كه آن را در ليوان آب حل كند و به فرد مبتلا بخوراند.
نسخه اين بود : «جاعت، فجعت، فجعجعت، انفجعت، انفقلت، يا ملخياً سلوسا جاسوسا ماسوسا، الحاوري الحاوري الحاوري، سرستي.»
ناپدري كه از پيچ كوچه پيدا شده بود، مادر از پشت پنجره تكاني خورده بود. ولي وقتي ديده بود كه سهراووش همراهش نيست دوباره چشمهايش را به پيچ كوچه دوخته بود. ناپدري وارد خانه شده بود. ليوان آب محتوي نسخه را به مادر داده بود. مادر گفته بود، «تشنه نيستم.»
مادر چنان در انتظار آمدن پسرش غرق شده بود كه از تغيير رفتار وابراز محبت بيجاي ناپدري هيچ تعجبي نكرده بود.
ناپدري گفته بود، «حالا از دست من بگير، نطلبيده مراد است.»
البته اگر مادر داوطلبانه آب را نميخورد، ناپدري به زور به او ميخوراندش. ولي مادر ليوان را گرفته بود و در يك نفس همانطور كهچشمش به كوچه بود، آن را سركشيده بود. ناپدري كه از اين بابت خيالش راحت شده بود، سر كارش رفته بود. مادر نميدانست كه از رفتن پسرش چقدر گذشته، هر ثانيه كه ميگذشت، فكر ميكرد لحظة بعد سهراووش از پيچ كوچه پيدا ميشود.
در همين لحظههايي كه به آهستگي ميگذشتند، سر درد ملايمي به مادر دست داده بود و او خارش خفيفي در سرش احساس كرده بود. مادر فكرش را به خودش و سردردش مشغول نكرده بود. باور نداشت كه ذهنش جز براي پسرش و مرور زندگي او و تصور لحظة برگشتنش، گنجايش چيز ديگري داشته باشد.
هر چند زماني كه پدر واقعي ناپديد شده بود، با نگاه بدرقهاش كردهبود؛ ولي ناپديد شدن سهراووش را با ناپديد شدن او مقايسه نميكرد. همة اميدواري اش اين بود كه سهراووش حالتهاي پدر واقعي را ندارد و رفتن او بر عكس رفتن پدر واقعي بود. پدر واقعي به همراه شورِ فراگيرِ نسلِ خودش رفته بود؛ ولي سهراووش را به دليل مخالفت باشور فراگيرِ نسلش به زور برده بودند. مادر فكر ميكرد چون خودش نميخواسته پس حتماً يك طوري برمي گردد.
نصبِ سرپرستِ خانواده
وقتي شور فراگير نسل سهراووش اعلام شده بود او براي مادر تعريف كرده بود كه به همكارانش چه حالي دست داده. مادر گفتهبود: «پدرت هم در شور فراگير نسل خودش همينطور شده بود. تو هنوز حرف نميزدي. تاتي تاتي ميكردي. آن سال برف سنگيني آمده بود. يك روز از دور دست صداي طبل آمد. صدا كه نزديكتر شد، نعره و جيغ هم شنيده شد. پدرت از جا پريد. از خانه بيرون زد. كاروان شور فراگير وارد كوچه شد. نعرهها و صيحههايي بلند و غرا ميكشيدند. پدرت سرخ شده بود. صيحههايي پياپي سر ميداد. صداي طبل و بوق و سنج به آسمان ميرسيد. جمعيت دست در دست هم انداخته بودند. پدرت ميان جمعيت خودش را جا كرده بود و دست به دست آنها داده بود. موقع نعره كشيدن به هوا ميپريدند؛ سرخ شده بودند. من از پشت پنجره نگاه ميكردم. پدرت وقتي كه داخل جمعيت شد، ديگر به اين طرف نگاه نكرد. هر چه از پشت پنجره برايش دست تكان دادم، نگاه نكرد. كاروان از پيچ كوچه ناپديد شد.»
مادر نقل كرده بود كه تا مدتي انتظار برگشتن پدر را ميكشيده. تااينكه اعلام كرده بودند كسي منتظر برگشتن سرپرست خانوادهاش نماند. همه را موظف كرده بودند براي تعيين تكليف، خودشان را بهادارة نصب سرپرست خانواده (نسخ) معرفي كنند.
مادر رفته بود و گزارش داده بود كه شوهرش با كارواني كه از كوچه ميگذشته رفته و ديگر نيامده. در گزارش توضيح داده بود كه او و تنها پسرش در خانهاي روستايي نزديك مزرعهشان زندگي ميكنند. در پايان درخواست كرده بود كه در پيدا كردن پدر كمكشان كنند.
نسخ گفته بود : «نگفتهايم كه سرپرستهايتان را پيدا ميكنيم. آنهايي كه به كاروان شور فراگير لبيك گفتهاند، گم نشدهاند كه ما پيدايشان كنيم. آنها هستند، ولي همانهايي نيستند كه قبل از شور فراگير بودهاند. نهخودشان ميتوانند شما را بشناسند، نه شما ميتوانيد آنها رابشناسيد.»
مادر دليل آنها را قبول نكرده بود. گفته بودند : «حالا كهاصرار ميكني بيا خودت ببين. اگر ميتواني، خودت پيدايش كن.»
مادر نتوانسته بود او را پيدا كند. پس از مدتي نسخ ناپدري را بهسرپرستي آنها تعيين كرده بود. همچنين، آنها وظايف مادر و سهراووش را در قبال ناپدري تعيين كرده بودند. وظايف مادر تا پايان عمر ادامه پيداميكرد. ولي وظايف سهراووش تا زمان شور فراگير نسلش ادامه پيداميكرد، و پس از شركت در شور فراگير، نام و وظيفه و شغل جديدش به او اعلام ميشد.
حالا سهراووش با شركت نكردن در شور فراگير نسلش از وظيفهاش سرپيچي كرده بود. مادر نگران بود كه تكليف او چه ميشود. وقتي يادش آمده بود كه اين وظيفه را در همان زماني كه سرپرست بر ايشان تعيين كرده بودند بر عهدة او گذاشته بودند و با شروع شور فراگير سرپرستي ناپدري بر سهراووش هم به پايان رسيده، بيشتر نگران برنگشتن او شده بود. احساس كرده بود خارش سر و سردردش بيشتر شده، ولي چشم از پيچ كوچه برنداشته بود.
دوباره ناپدري از پيچ كوچه پيدا شده بود. زير پنجره ايستاده بود و مادر را صدا كرده بود : «تعجب نكن كه زود از سر كار برگشتهام. آمدم سري بهت بزنم و بروم. انگار حالت خوب نيست. چيزي ميخواهي؟»
مادر جواب داده بود : «ميخواهم پسرم برگردد.»
ناپدري با خندة نيش داري گفته بود : «دستي به سرت بكش. ببين اگر پسرت برگردد، ميتواني از آنجا تكان بخوري؟»
ناپدري منتظر جواب نمانده بود و قهقههاي زده بود و بشكن زنان به سركارش برگشته بود. ناپدري نخواسته بود به طور مستقيم به مادر بگويد كه چه بلايي به سرش آورده. ولي با آن سئوالي كه كرده بود، خوشحالي خودش را از شاخ در آوردن مادر نشان داده بود.
سر درد مادر حالا شدت بيشتري پيدا كرده بود. سئوال بيجايي هم كه ناپدري كرده بود، مادر را بيشتر كنجكاو كرده بود. مادر دستي به پيشاني عرق كردهاش كشيده بود. دستش را به طرف وسط سرش سرانده بود. دستش به چيزي گير كرده بود. چيزي سخت و استخواني، چيزي مثل ميلهاي فلزي. پنج انگشتي آن را گرفته و تكان داده بود. از سر درد نزديك بوده چشمش از كاسه بيرون بپرد. حس كرده بود ميلهاي توي سرش فرو رفته. دستش را كه جا به جا كرده بود به ميلة ديگري خورده بود. دو دستي، چند بار پشت سر و بغلها را وارسي كرده بود. اما دستها در وسط سر با دو ميلة كنار هم برخورد كرده بودند. ميلههايي كه تكان دادنشان چنان اشك در چشمان مادر جمع كرده بود كه نتوانسته بود حتي لحظهاي فكر كند كه توهم است، يا خواب ميبيند. دست بر زانو گذاشته بود كه بلند شود ببيند چه خاكي به سرش شدهاست. ولي نتوانسته بود تكان بخورد.
صداي بچههاي كوچه بلند شده بود كه پخي زده بودند زير خنده. مادر كه ناگهاني چشمش به آنها افتاده بود، اشك روي گونهاش غلتيده بود و بغضش توي گلو شكسته بود.
بچهها دم گرفته بودند : «گيسِ سفيدش چه نازه، دو شاخ داره درازه.»
مادر نميتوانست تكان بخورد. ميلههاي فرق سرش، به دو طرف پنجره گير كرده بود. نميتوانست سرش را به داخل ببرد. مطمئن بود كه هر چه هست زير سر ناپدري است. بلافاصله محبت استثنايي او رابه ياد آورد. فهميد كه او چيز خورش كرده. يكي از بچهها داد زد: «شاخ دراز! چيزي ميخواهي؟»
مادر زير لب آرام گفت: «ميخواهم بميرم.»
بچهها خنديدند. به طرف خانههايشان كه ميرفتند با هم خواندند: «گيس سفيدش چه نازه، دو شاخ داره درازه.»
سهراووش توي چنگالخانه عدالت بود كه خبردار شد كه مادرش آنقدر پشت پنجره مانده تا از غصه و تشنگي و گرسنگي و خستگي روحشپرواز كرده؛ بچهها بهاش سنگ ميزدهاند و آوازِ ”گيس سفيدش چه نازه، دوشاخ داره درازه“ ميخواندهاند. ناپدري به سراغش نرفته بود تا وقتي كه مرده بود.
یک فصل از رمان "سهراووش" را در بالا خواندید. اگر مایل به دریافت نسخه ی کامل آن در فرمت پی دی اف هستید، پیام بفرستید.